نامه ی دوم
بالاخره استعدادمو کشف کردم ... نه ! تو کشف کردی ! دیگه تکلیفم روشنه ، دیگه می دونم باید چی باشم ، تو چه زمینه ای نبوغ دارم ، می دونم .
من می تونم یه « الاغ » باشم !
آره ! یه الاغ !...
آره ! نخند بابا ! ... جدی می گم ...
از اون روزی که تو رو پشتم سوار کردم و « چار دس و پا » دور اتاق چرخوندم و صدای قهقهه های تو رو شنیدم ، فهمیدم که دیگه نباید از این شاخه به اون شاخه بپرم ! باید تمرکزمو توی این رشته خرج کنم و برم جلو ...« الاغولوژی!» ... نه ! « الاغو... بشی ! » ، باید کاملا الاغ بشم ...
البته ! تا الان هم خیلی پیشرفت کردم ، روزای اول بی صدا می رفتم ، الان با « عر عر » ... روزای اول مثه آدم می رفتم ، همه جا رو می دیدم ، خیلی دقیق ! راهنما می زدم ! تصادف نمی کردم ! ... اما حالا یاد گرفتم که مثه الاغ راه برم ، راهو گم کنم ، توی چاله بیفتم و گاهی هم برای این که تو از ته دلت بخندی با سر برم توی در کمد ! دنگ ! و تو که با این کار خنده هات به اوج می رسه ، هی اصرار کنی که
: « بژن ! بژن ! » ( بزن ! یعنی کله تو بزن توی کمد ! )
و من دوباره کله مو محکم بکوبم به کمد ، دنگ ! و بکوبم و بکوبم تا از سردرد بیفتم روی زمین و بهت بگم :
: اوخ شدم !
و تو نگران و ناراحت از الاغت بپری پایین و بگی :
: بابا دایوش ! چی شد ؟ ! « او » شدی ؟ ( اوخ شدی ؟ ! )
: آره او شدم !
و تو سر منو توی بغلت بگیری و ببوسی و بگی
: خوب بود ؟ ( خوب شد ؟ ! )
: آره خوب بود !
... و من بعد از هفت سال دوباره حس کنم که « مادر » دارم ...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:37  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
نامه ی اول
سلام
دخترم ، سلام !
این روزها تمام روزم و دانگی از شبم به خواندن و نوشتن می گذرد ، خواندن و نوشتنی مثل همیشه نه چندان منظم ، رمان و شعر و فلسفه و عرفان و نقد ادبی و متون دینی و تاریخ و حتی گاهی علوم غریبه ، کیمیا و ریمیا و سیمیا و لیمیا و... می خوانم ، درهم ! و چیزهایی هم می نویسم ، باز هم درهم !
دیروز در این فکر بودم که این اشتیاق و عطش و تمنا از کجا آمده که هر چه می خوانم سیر نمی شوم و هر چه می نویسم حرف هایم تمام نمی شوند و چرا پیش از این نبود ، این گونه نبود...
درست است که از کودکی انس و الفتی با کتاب داشته ام اما حتی در ابتدای جوانی که همه چیزم ، همه ی دلخوشی ام کتاب بود هم این همه نمی خواندم و نمی نوشتم ، چه رسد به حالا که هزار و یک گرفتاری کاری و مالی و چه و چه دارم و تازه وارد سی و دو سالگی هم شده ام ... خلاصه... گشتم و گشتم تا پاسخی برای این پرسش بیابم و به گمانم یافتم :
آدم به دو دلیل سرزمین خود را ترک می کند و به سرزمین دیگری قدم می نهد ، گاهی به شوق رسیدن به سرزمین جدید مثل یهودیانی که برای زندگی بهتر به فلسطین آمدند و گاهی برای فرار از سرزمین قدیم مثل آریایی هایی که از دست سرما به فلاتی در جنوب سرازیر شدند که بعد ها نامش ایران شد.
حرکت من به سوی این شکل از زندگی ، زندگی ی کاغذ پیچ شده ! نیز برای فرار از سرزمینی بود که در آن بودم ، یا نه ، برای فراموش کردن آن ، فراموش کردن این سوال ، که به کدام جرم در هفته پنج روز نمی توانم تو را ببینم ؟ پنج روزی که تحمل یک لحظه اش هم در توان من نیست ، باور بکنی یا نه جرات نمی کنم عکست را ببینم ، می ترسم از هول بغض قالب تهی کنم و بمیرم ، نمی خواهم یادم بیاید که فرزندی دارم ، دختری دارم که هر هفته پیش از این که سیر ببینمش و ببیندم باید بدون هیچ توضیحی ، بدون بدرقه ای و بدون بدرودی ترکش کنم و دوباره پنج روز دوزخی را تحمل کنم ، کاش لا اقل می توانستم برایت توضیح بدهم که چرا یه هو غیب می شوم و می روم تا پنج روز بعد ، کاش می توانستم تا شاید دست کم تو عذاب کمتری را تحمل کنی ... چقدر طول می کشد تا زبان را کامل بیاموزی دخترم ؟ تا آن موقع چه خاکی بر سرم بریزم ؟
می دانم باور کردنش سخت است ، از دیگران هم این را شنیده ام که نمی توانند باور کنند که تحمل روزهای دوری از تو برایم اینقدر سخت باشد ، کسی که هربار که دست به قلم می برد زمین و زمان به فحش و لیچار می بندد و وقتی به مناسبت جدلی روبه روی حریفی می ایستد ، ذره ای رحم و ملاحظه ندارد و ضربه را به قصد مرگ می زند ، کسی که از سالها پیش دوستانش او را « آدم سنگی » لقب داده بودند ، چگونه می تواند در برابر احساسات پدرانه اش این گونه به زانو درآید ، باورش سخت است ، حتی برای خودم ...
این روزها خواندن و نوشتن برای من در حکم یک « مخدر » است یا یک « مسکر » ، می خوانم و می نویسم تا تو را فراموش کنم ، تا زمان بگذرد و چهارشنبه ی موعود برسد و من دوباره سوار اتوبوس شوم و بیایم و بیایم تا تو... تا آغوش تو...آیدا ! آیدا !
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:10  توسط داریوش مفتخر حسینی
|